تبليغاتX
عاشق مرده


عاشق مرده

آره بیا ببین تويه خلوت شبهام

دارم گریه میکنم چون من خیلی تنهام

ای کاش بگیرم من دستتو تو دستام

هرشب خیره میشم من به نور مهتاب

میگم خدا برسون تو پیمانو به عشقش

دارم هلاک میشم من از دوریه چشمش

آخه دلم تنگه واسه چشمایه زیباش

دلم میخواد نگاه کنم تو صورت گیراش

بهش بگم نمی برم خنده هاتو از یاد

بیا بیا با من بمون که نزنم فریاد

میخوام بگم دوست دارم ولی من میترسم

تو رو خدا با من بمون نکن هیچوقت ترکم

بهت میگم به امید با تو  بودن زندم

عشقمی،عمرمی،تویی همه فکرم

تو آسمونه زندگیم تویی تو تک ستاره

چشایه من هر شب از دوریه تو میباره

 
 ..........................................................................

این پست رو قبلآ هم تویه وبلاگ هایه قبلیم گذاشته بودم

لطفآ نظر یادتون نره

 

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 5:46 PM توسط پیمان| |

رمان خیلی خیلی قشنگ و عاشقانه ((دو نیمه سیب))

نوشته ی خانوم بهناز ...

پیشنهاد میکنم حتمآ دانلود کنین و بخونین

خیلی قشنگه

((فکر کنم منم آخر باید همون کاریو کنم که نیما

تو این داستان کرد))

این یه پست انفجاریه.نامردین اگه نظر ندین

 

دانلود دو نیمه سیب.....کیلیک کنید 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 5:28 PM توسط پیمان| |

سلام دوستایه گلم

 رمان یلدا از م.مودب پور رو برای موبایل گذاشتم

اگه این کتابو نخوندین حتمآ بخونین

 

دانلود یلدا.........کیلیک کنید

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 5:15 PM توسط پیمان| |

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و

 رنجهاي عالم را  در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬

دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت

و پوست تن کودک عشقم را با

تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . 

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش

 و براي داشتنش داشتم.    

 حق من نيست به اتش گناهي

 که عشق در آن سهمی دارد بسوزم .

رنجي آنچنان زندگي مرا پر کرده است٬

آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬

آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است

که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد

عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت

که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ...

و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .           

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني

و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .  

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم.

آنقدر دلتنگ دوريش هستم ..

 آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم ..

 آنقدر دل آزرده عشق تو هستم

که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 به او نگاه مي کنم ٬

 به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند.       

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید

 و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم

 و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .         

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد     

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ دوريش را از من رقم زده است.

 سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است

که روزها و ماهها  آن را با خود مي کشم

و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد

ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که

 از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش

 چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد

و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 4:50 PM توسط پیمان| |

نیمه شب آواره و بی حس و حال


در سرم سودای جامی بی زبان


پرسه ای آغاز کردیم در خیال


دل به یاد آورد ایام وصال


از جدایی یک دو سالی میگذشت


یک دو سالی از عمر بگذشت و برنگشت


دل به یاد آورد اول بار را


خاطرات اولین دیدار را


آن نظر بازی آن اسرار را


آن دوچشم مست آهو وار را


همچو رازی مبهم و سر بسته بود


چون من از تکرار او هم خسته بود


آمد و هم آشیان شد با من او


همنشین و هم زبان شد با من او


خسته جان بودم که جان شد با من او


ناتوان بود و توان شد با من او


دامنش شد خوابگاه خستگی


اینچنین آغاز شد دلبستگی


وای از آن شب زنده داری تا سحر


وای از آن عمری که با او شد به سر


مست او بودم ز دنیا بی خبر


دم به دم این عشق میشد بیشتر


آمد و در خلوتم دمساز شد


گفتگو ها بین ما آغاز شد


گفتمش در عشق پا بر جاست دل


گر گشایی چشم دل زیباست دل


گر تو زورق بان شوی دریاست دل


بی تو شام بی فرداست دل


دل ز عشق روی تو حیران شده


در پی عشق تو سرگردان شده


گفت در عشقت وفادارم بدان


من تو را بس دوست میدارم بدان


شوق وصلت را به سر دارم بدان


چون تویی محمور خمارم بدان


با تو شادی میشود غم های من


با تو زیبا میشود فردای من


گفتمش عشقت به دل افزون شده


دل ز جادوی رخت افزون شده


جز تو هر یاری به دل مدفون شده


عالم از زیباییت مجنون شده


بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش


طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش


در سرم جز عشق او سودا نبود


بهر او جز کس در این جا نبود


دیده جز بر روی او بینا نبود


همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود


خوبی او شعله آفاق بود


در نجابت گر نکوهی کاه بود


روزگار اما وفا با ما نداشت


طاقت خوشبختی ما را نداشت


پیش پای عشق ما سنگی گذاشت


بی گمان از مرگ ما پروا نداشت


آخر این قصه هجران بود و بس


حسرت و رنج فراوان بود و بس


یار مارا از جدایی غم نبود


در غمش مجنون عاشق کم نبود


بر سر پیمان خود محکم نبود


سهم من از عشق جز ماتم نبود


با منه دیوانه پیمان ساده بست


ساده اما آن عهد و پیمان را شکست
 

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 4:20 PM توسط پیمان| |

شروع مي کنم به از تو نوشتن

 کاغذ مست مي گردد ، قلم به رقص در مي آيد ،

 نمي دانم چرا هر وقت مي خواهم چيزي از تو بر روي کاغذ بياورم

 واز تو بنويسم


وجودم،قلمم،کاغذم، همه و همه به وجد مي آييم.

عزيزم!تمام شب در خيالت گريستم


هنوز پاييز چشمانت را روي شاخه هاي سرد انتظار جستجو مي کنم

نمي داني چقدر محتاج توام.

هنوز کاغذهايم به شوق نگاهت رنگ کاهي را پس مي زند

 وتمام شب وتمام ثانيه ها،

 يکي يکي مي گذرندو به دريا ها اشک هايم روان مي شوند

 انگار تاب ديدن پاييز چشمانت را ندارد

 کاش برگردي زود،کوچه بي تو دل تنگي دارد


کاش برگردي زود ومي ديدي که دلم بي تو چه حالي دارد

ببيني که هنوز حلقه زرد خورشيد داغ تنهايي من را دارد

 کاش زود برميگشتي تا قاب عکس روي ديوار تهي از چهره تو نباشد

 وتمام صفحات دفترم از حرف و نگاه و اسم تو پر شود

 کاش زود بر مي گشتي.

تو اگر برگردي

 من تمام شاخه هاي گل ياس را با تمام احساس


تقديمت مي کنم

 

 

***تقدیم به عشق پر زده ام***

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 4:5 PM توسط پیمان| |

به تو تقديم ميکنم

 تمام احساسات دورنم را که مشتاقانه تو را طلب ميکنند.


به تو تقديم ميکنم 
لحظه لحظه هاي دلتنگي ام را


که به وسعت تمام روزهايي است که بي تو سرکردم.


وبه تو تقديم ميکنم
 عشق را که در طپشهاي قلبم

و دراشتياق چشمان هميشه منتظرم يافتم.


اين ارزشمندترين هديه من به توست.


گوشه اي از قلبت پناهش ده


وبا خورشيد مهرباني ات نگهبانش باش.


هميشه در خاطرم خواهي ماند.

 

((تقدیم به عشق پر زده ام))

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 4:0 PM توسط پیمان| |

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است كه هر شب به تو مي انديشم

به تو آري ، به تو يعني همان منظر دور
به همان سبز صميمي به همان باغ بلور

به همان سايه همان وهم ، همان تصويري
كه سراغش ز غزل هاي خودم مي گيري

به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

 
به تبسم ، به تكلم ، به دلارايي تو
به تماشا ، به خموشي، به شكيبايي تو

به نفس هاي تو در سايه سنگين سكوت
به سخن هاي تو به لهجه شيرين سكوت

شبهي چند شب است آفت جانم شده است
اول نام كسي ورد زبانم شده است

در من انگار كسي در پي انكار من است
يك نفر مثل خودم عاشق ديدار من است

يك نفر ساده چنان ساده كه از سادگي اش
مي توان يك شبه پي برد به دلدادگي اش

حتم دارم كه تويي آن شبه آيينه پوش
عاشقي جرم قشنگي است به انكار مكوش

آري آن خواب كه شب آفت جانم شده بود
آن الفبا كه همه ورد زبانم شده بود

اينك از پشت دل آيينه پيداست
و تماشا گه اين خيل تماشا شده است

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 2:32 PM توسط پیمان| |

سلام دوستای گلم

امروز براتون یه رمان مخصوص موبایل میخوام بذارم.

اسم رمان: پریچهر

نویسنده:م.مودب پور

رمان خیلی قشنگیه

حتمآ دانلودش کنین

با تشکر از وبلاگ ایبوک دانلودز و محمدرضا خطیب

نظر یادتون نره

 

دانلود پریچهر...کیلیک کنید

 

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 2:50 AM توسط پیمان| |

روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز میگفتم

لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا میکشت

باز زندان بان خود بودم

آن من دیوانه عاصی

در درونم هایهو میکرد

مشت بر دیوارها میکوفت

روزنی را جستجو میکرد

در درونم راه میپیمود

همچو روحی در شبستانی

بر درونم سایه می افکند

همچو ابری بر بیابانی

می شنیدم نیمه شب در خواب

هایهای گریه هایش را

در صدایم گوش میکردم

درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه رو بیهوده گریانی

در میان گریه می نالید

دوستش دارم نمیدانی

بانگ او آن بانگ لرزان بود

کز جهانی دور بر میخواست

لیک در من تا که می پیچید

مرده ای از گور بر می خواست

مرده ای کز پیکرش می ریخت

عطر شور انگیز شب بوها

قلب من در سینه می لرزید

مثل قلب بچه آهوها

در سیاهی پیش می آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزدیکتر میشد

ورطه تاریک لذت بود

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها

زورق اندیشه ام آرام

می گذشت از مرز دنیاها

باز تصویری غبار آلود

زان شب کوچک ، شب میعاد

زان اتاق ساکت سرشار

از سعادت های بی بنیاد

در سیاهی دست های من

می شکفت از حس دستانش

شکل سرگردانی من بود

بوی غم میداد چشمانش

ریشه هامان در سیاهی ها

قلب هامان میوه های نور

یکدگر را سیر می کردیم

با بهار باغهای دور

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها

زورق اندیشه ام آرام

میگذشت از مرز دنیاها

روزها رفتند و من دیگر

خود نمیدانم کدامینم

آن من سر سخت مغرورم؟

یا من مغلوب دیرینم؟

بگذرم گر از سر پیمان

میکشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم

 

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 1:0 AM توسط پیمان| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ