|
ღღღ عاشق مرده ღღღ
|
من امروز با چمدانی که فقط پیراهن کودکیم درآن جای بگیرد
از این شهر خواهم رفت
خسته از این چلچراغ و قصرم
خسته از صدای ناموزون کتری برقی!
من به ضیافت ساده ای مهمانم
ضیافت سماور مادر
و سفره کوچکش
که بسان قالیچه حضرت سلیمان
مرا می گرداند و می گرداند
و به عمق دره کودکیم پرتاب می کند
سلام مادر....هزار سلام
به خطوط مهربان زیر چشمانت
چرا صبحانه تو برای من خسته
اینقدر دلچسب است ؟
یک چای با طعم گس کودکیم برایم بریز
مادر من دیگر کفشهایت را نمی پوشم
دیگر میل بزرگ شدن ندارم
می خواهم بعد از صبحانه روی زانویت
آرام بخوابم....
و تو مرا هرگز از خواب بیدار نکنی.....
به سلامتیه كسی كه نمیشناستت . . . . ... . . . . . 
اما نوشته هاتو میخونه















آخ عشقم چه زيبا اجرا ميكني...
خط به خطه تمام گفته هايم را...
خواسته هايم را...
منتها براي ديگري!















مشت بر زمین زدم...
تکه ای خاک بر داشتم...
بوییدمش..
بوسیدمش...
خدایا...
این همان یار خلق نشده من است،،،،















به سلامتی سکوت ....
که بعضی ها رو همین سکوت آروم میکنه و بعضی ها رو هم
آتیش می زنه........!!!!!!















همــیشه یادتون باشه از اومدن یکی توی زندگیتون ذوق مــرگ نـــشین...
تا وقتـــی که تنــهاتون گذاشــت و رفـــت دق مـــرگ نـــشین...!















ای کاش انسانها همانقــــــدر که ازارتفاع میترسیدند ,
کمــــی هم ازپستی هراس داشتند...!!















خــــــــدایــا
روزهاي دلتنگی مرا رد كن
مثل آهنگی كه نمی توانم تنها گوش بدهم و سریع ردش می كنم
مثل خیابانی كه از آن خاطره دارم و سعی می كنم ازش رد نشوم
مثل عكسی كه مرا به روزهایی می برد كه اي كــــــاش آن روز ها ساخته نمیشد
خــــــــدایــا
روزهاي تنهایی مرا رد كن.....!















گاهی سكوت، همان دروغ است...
كمی شیك تر، روشنفكرانه تر و با مسئولیت كمتر!















بس که زندگی نکردیم، وحشت از مردن نداریم ...















این جمله را هرگز فراموش نکن!
برای دوستت دارم بعضی ها مرسی هم زیاد است....















گردش دشنام را در درونم حس می کنم
دشنام های به تو و سرشت تو
که با تمام وسعتش تنها در قطرات اشکی به بیرون می تراود.....















سرانگشتانم که می سوزد ...
یعنی وقت ِنوشتن از تـــوست
بــیــــا در خـــیـــالــم
آرام بنشین ...
مــــی خــواهـــم صــدای ِ نفس هــــایت را
بنویــــســـم.........















حالا كه رفته اي ساعتها به اين ميانديشم كه چرا زنده ام هنوز؟
مگر نگفته بودم كه بي تو ميميرم؟
خدا يادش رفته است مرا بكشد يا تو قرار است برگردي!!!















ديگر به كسی نمی گويم دوستت دارم .... 
انگار دوستت دارم هاي من خداحافظ شنيده می شود...!!!















دیگه از مهربونیهات / از این حس تو دلسردم
اگرچه پیشمی اما / تو رو یک عمره گم کردم
اگر رفتی نیار یادت / چه قولایی به من دادی
به فکر من نباش اصلآ / برو عشقم ، تو آزادی
همیشه بدرقت بودن / همین چشمای مرطوبم
برو هرجا بدون من / تو خوش باشی منم خوبم
فقط میری یه کاری کن / که انگار از خدامونه
یه کاری کن بگن مردم / که تقصیره دوتامونه
اگر گفتن فلانی کو؟ / جواب مردمو داری
بگو رفتم سفر اصلآ / بازم تو آبرو داری
ولی ایکاش میفهمیدی / چقد حال بدی دارم
دوباره من نمیدونم / باهات چه نسبتی دارم
نه میتونم بگم حبسی / نه میزارم رها باشی
نه با من فکرت آرومه / نه میتونی جدا باشی
بهم خوبی نکن شاید / بیفتی از سرم ساده
داره میگیرتت از من / همونی که تو رو داده
چقد باید بمونم تا / بشه عشقت فراموشم
لباسم بوی تو میده / دیگه حیفه ، نمی پوشم
واسم عادت شده حتمآ / که عطرت رو تنم باشه
یا حتی بعد هر دعوا / گناهت گردنم باشه
دلم لک می زنه واست / زمانی که ازم دوری
ولی در خاطرم هستی / دیگه اینجاشو مجبوری
اگر حرف حرفه من باشه / هنوزم مرد و مغرورم
ولی میرم تو خوش باشی / منم اینجاشو مجبورم

(( استاد مجید خراطها ))
خبری ازت نبودو
خیلی بی تاب تو بودم
اومدم سراغت اما
پر گریه شد وجودم
خیلی دلتنگ تو بودم
گل مهربونو نازم
نمیدونم چرا اینجام
یا اصلآ چم شده بازم
این همه قولو قرارو
اومدم یادت بیارم
اما انگار دیگه راهی
واسه برگشتن ندارم
اینجا گل بارونه امشب
چقد این فضا غریبه
چرا من هیچی نمیگم
چرا میخندم ، عجیبه
آخه مجبورم بخندم
کسی اشکامو نبینه
حالا کو تا باورم شه
سرنوشت من همینه
به نظر میاد که امشب
از قلم افتاده باشم
آرزوم بود که من امشب
پیش تو وایساده باشم
چه لباسای قشنگی
بت میاد چقد عزیزم
تو میخندیو من از دور
دارم اشکامو میریزم
خوش سلیقه هم که بودی
آره بهتر از من اونه
سرتره ازم میدونم
اون که میخواستی همونه
تازه فهمیدم حسودم
دست تو تو دست اونه
ای خدا انگاری اونم
نقطه ضعفمو میدونه
حال تو دست تو حلقست
دست اون حلقه تو دستات
یا من اشتباه میبینم
یا دروغ بود همه حرفات
بله رو بگو گل من
تو ازم خیری ندیدی
آرزوم بود که ببینم
تو تو رختای سفیدی
حالا هر دو حلقه داریم
تو تو دستت ، من تو چشمام
تو زدی ، من اما موندم
زیر قولت ، روی حرفام
برو خوشبخت شی عزیزم
تو ازم خیری ندیدی
آرزوم بود که ببینم
تو تو رختای سپیدی
بله رو بگو گل من
بگو و شرشو بکن
منو زندگیه بی تو
باورم نمیشه اصلآ
داره سردم میشه کم کم
خیسه از اشکام لباسم
همه گریه هامو کردم
اشکیم نمونده واسم
میزنم بیرون از اینجا
بله رو میگی نباشم
میرم اون بیرون یه گوشه
دست به دامن خدا شم
بله رو گفتی تموم شد
دیگه این آخره کاره
هی میخوام بگم مبارک
ولی بغضم نمیذاره
هق هقم تبریک من بود
من واسه تو گریه کردم
قطره قطره های اشکو
به تو امشب هدیه کردم
امشب تو جشنت عزیزم
نمیدونی چی کشیدم
اما کاش اشکام نبودن
تو رو واضح تر میدیدم
دیگه چشمام نمیبینه
دستامم نمینویسه
دلخوشیم همین یه نامست
گرچه اینم خیسه خیسه
آخرین جمله ی نامم
اینه از ته وجودم
برو خوشبخت شی عزیزم
خیلی عاشق تو بودم










سـخت است میــدانـــی....؟
اینهمـــه دل در دنیـــا هست
کــــه هیـچ کـــدام بـــرایم تنـــگ نمـی شــــود










چه خوش خیال بودم….
که همیشه فکر می کردم در قلب تو محکومم…….
به حبس ابد!!
به یکباره جا خوردم…..
وقتی زندانبان به یکباره بر سرم فریاد زد….
…هی…
تو….
آزادی!….
و صدای گام های غریبه ای که به سلول من می آمد…..!!!










چمدانت را بستی
و چندبار پشت سرت را نگاه کردی
و زیر لب گفتی : " چیزی را جا نگذاشته ام ؟"
چرا، برگرد ....
یک دنیا خاطره










یک تکـه آسمــان کلنگـی خریـدارم .... 
روی ایـن خـاک بـوی زندگــی نمی آیــد










مگر قلب من بت بود که خدا تو را برای شکستنش فرستاد..!!!










اصلآ کاش گرگی می آمد و دستان سفید کرده اش را نشانمان می داد 
و در را برایش باز می کردیم ! 
لعنتی ! در این خانه را گرگ ها هم نمی زنند دیگر










سـکـــــــه ی زنـدگـیم شـیـــــــر نـدارد 
امــــــــا هـمـیـن خـطـی کـه مـــــــرا بـه تــــــو وصـــــــــــــــــل نـگـه مـی دارد 
را بسیـــــار دوســـــــت مـی دارم










در این تاریکی ممتد ملال آور
خموش می نگرم به سایه خویش....
که چه تنها ماندست
و او می نگرد
به من
که چه تنها مانده ام










دنبال کسی نیستم که وقتی میگم میرم بگه : "نرو!"
کسی رو میخوام که وقتی گفتم میرم
بگه : "صبر کن منم باهات بیام، تنها نرو










چـرا سـاکـت نـمـی شـی؟!
صـدای نـفـسات... تو آغـوش اون
از ایـن راه دور هـم آزارم مـی ده !!!
لــعــنــتــی... آرومـتـر نـفـس نـفـس بـزن...










این روزها... این روزها... 
امان از این روزها که نه می گذرند نه بهتر می شوند...










بهت گفتم با "دلم" بازي نكن!
ببين...
خرابش كردي!
ديگه عاشق نميشه










مثل تکه ابری
که بین دو کوه گیر کرده باشد
راه فراری ندارم از تو
باید ببارم
آنقدر که تمام شوم…










کنار پنجره رو تخت خوابیدم . . .بیرون بارون می زنه . . .
اتاق تاریکه . . .حس عجیبی دارم . . .










خوابیدم.........
اما با چشمهای باز!!!!!
خیالت راحت باشه
هر چقدر دوست داری
بی وفائی کن.........
میذارم پای کابوسهام!!!





یاد سهراب به خیر !
عشق را خواهم شست
از نگاه ناپاک !!!!
زیر باران
با تو خواهم خوابید ...!!!!
بارور خواهم شد
از سکوت ملکوت ...!!!!





قـــلــبم را عــــــصب کـــــــــشــــــــی کرده ام !.!.!
دیگـر نه از ســـــــــردی نگـــــــــاهی می لرزد . . .
و نـه از گرمــــــــی آغوشــــــــی مــــــــی تپد . . .





رفتن دلیل نبودن نیست
در آسمان تو پرواز می کنم
عصری غمگین و غروبی غمگین تر در پیش
من بیزار از خود و کرده خویش
دل نامهربانم را بر دوش می کشم
تا آنسوی مرزهای انزوا پنهانش کنم
در اوج نیزار های پشیمانی
و به ابرهای سیاه سرگردان که با من از یک طایفه اند
سلام می گویم
تو باور نکن اما من عاشقم





روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام
بسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام
مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپید
گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام
آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد
حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟
آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند
یادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام
بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود
ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام





آغوش خواستم...
گفت : " ممنوع است"
بوسه خواستم...
گفت : " ممنوع است "
نگاه خواستم...
گفت: " ممنوع است "
نفس خواستم...
گفت : " ممنوع است "
حالا از پس آن همه سال عاشقانه
با یک بطری پر از گلاب
آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه
سنگ سرد مزارم را
و چه ناسزاوار
عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده
نگاه می کند و در حسرت نفس های از دست رفته
به آرامی اشک می ریزد
تمام تمنای من اما
سر برآوردن از این گور است
تا بگویم هنوز بیدارم...
سر از این عشق بر نمی دارم





غمگینم
چونان پیرزنی
که آخرین سربازی که از جنگ برمیگردد
پسرش نیست





من يك عابر پياده هستم
واژه هايم را...
عنكبوت هاي هار به تاراج برده اند
يك عابر پياده
كه خواب مانده...
كه قضا شده
كه ديگر با هيچ نمازي به جا آورده نمي شود !





شاعرانه ترین لحظه ها یم با شب و شعر و تو صبح شد ...
تو در آن آسمان هزاران ستاره داشتی و من تنها یک ماه





مـن بـا تـو زیـر بـاران نـرفتـه ام ...
بـاران کـه می بـارد دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود
راه می افـتم ...
بـدون چـتـر ...
من بـغض می کنـم
آسمـان گـریـه ...





مثل آخرین شاعـــر یک قــبیلــه ی مـــتروکـــ
دارم دنـبـال عشق مــیگــــردم
لطفا کمی صدایـــم کن !...





سال ها می گذرد ...
مسیر دشواری را پیموده ام !
گام های لرزانم را می شمارم ...
یک... دو... گریه ام می گیرد ...
تو ، دیگر رفته ای ...
و من سال هاست جاده ای سرگردان را
به دنبال پاهای خسته ام می کشانم ....!





خدایا!!
کسی را که قسمت کس دیگریست، سر راهمان قرار نده !
تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد
و روزهای خوشش برای دیگری ...!!!





سکوت
بغض
فریاد
اشک
تظاهر
پریشانی
و هزار بار پشیمانی
از عاشقت شدن
از عشق
از به دنیا آمدنم حتی
این هایی که میخوانی
اجناس ویترین دل من اند
من را که به یاد داری؟
عاشقی بدون معشوق
هیچکدامشان فروشی نیستند مگرعشقم که میدانم دیگر
هیچ خریداری ندارد
جنس دست دوم را چه کسی خریدار است؟





چشم خسته بسته می شود
قلب خسته
می ایستد...




